فریاد
ایرانیم از نژاد اریا
یک وقت غم عزیز یک وقت غم همه کس کار ادمه همه دلخوشی این چند وقت غم کم ندیدم اما این یکی کمرم شیکوند طرف زمان جنگ یک ترکشم از کنارش رد نمیشه وقتی سقت میشه میگن شهید وووووووووووووووایییییییییییییی توف به این زندگی به تلخی این واقعه حادثه جدا شدن اشکهام هدیه میکنم به قاب عکس رو به روم قطره به قطره میچکم تا بشکنه بغض تو گلوم حس میکنم بی اختیار این همه عکس یاد گار حریف رفتنت نشن میری به رسم روزگار تنهاییییییییی یعنی اینجای که منم اینجای که هستم اینجا بدون تو تو که نیستی زندگیم به پای کی بریزم دیگه بطور رسمی تنها شدم حال خودمم ندارم ۲ روزه با مهسا بد جوری حرفمون شده دیگه مخم نمیکشه اقا جونمم رفت مرد جنگ خداحافظ قرار بود از کرمانشاه به سمت ایلام برم نگاه کردن به اون مردم اون همه فقر که در اون استان حاکمه عصابم خورد میکرد تمام حواسم تهران بی خبر از حال حاجی(پدر بزرگم) مهسا هم فقط میگفت خوبه مشکلی نداره دلم میسوخت وقتی فکر میکردم به این مردم اینجوری شهرشون دوست دارن از بیکاری فقر ناله میکنن از حاجی بگم انسانی ۸ سال جنگید از کسی ۳ سال اول جنگ فقط گاهی اوقات صدای بچه هاش میشنید از کسی سه تا یادگاری تویه تنش مونده گاهی اوقات میگه یاد اون دوران بخیر که جز دردش هیچی نمونده . از کسی شیمیایی جنگه به سختی نفس میکشه . کسی دنبال شهرت نبود کسی که دنبال پول نبود کسی تا امروز یک ریال هزینه درمان و جانبازی نگرفته . جون منی آقاجونم بغضم میترکه وقتی فکر میکنم که مرد جنگ مردی که هنوز سربازای که اون وقت ها ۲۰ سال داشتن الان ۵۰ سالشون شده هنوز از خوبی هاش میگن هنوز بهش سر میزنن حالا رو تخت افتاده مرد جنگ دیروز امروز داغون میشه وقتی من براش لگن میزام . افتخار میکنم اقا جونم که نکری میکنم حالم بده حالم خیلی بده گلوم اندازه یه پرتقال میشه وقتی اسمش میاد . خدایا عشق خواستم بهم دادی خدایا پول خواستم بهم دادی یادم نبود ازت بخوام من قبل از اقا جونم ببری که نبینم کسی اسم اسایشگاه بیاره برای خالصی کسی که همه زندگیشون به اون بدهکارن داییم از در اومد وارد شد سلام کردیم نشست از دیدن قیافم تعجب کرده ۴ - ۵ روز بود سه ساعت خوابیده بودم یا مراقب حاجی ! دایی : چطوره حالش ؟ - همون جوری من تغییر حس نمیکنم شما بهتر متوجه میشید به هر حال ادمی که هر ۳ هفته یک بار میاد تا من فرق میکنه دایی : کلفت میندازی گرفتارم - پدر بزرگمه همه زندگیمه تو مردی باباته میفهمی !!! از خونه زدم بیرون تویه حیاط راه میرفتم سیگارم روشن کردم بغض داشت خفم میکرد مرتیکه تا دیروز اویزون حاجی بود حالا شده اقای فرماندار وقت نداره حالم خوش نیست . محرم اومد . مهسا مهسا گلی که تمام کاری دفترم رو شونه اونه گلی که کنارمه گلی که چند وقتی هست که نتونستم باهاش یک ساعت بیرون برم هر وقت هم که میاد خونه حاجی جز زحمت چیزی براش نداشته . حالم بد بد بد بد مستم اه
کودکان گل فروش را مي بيني ؟!
مردان خانه به دوش ...
دخترکان تن فروش ...
مادران سياه پوش ...
واعظان دين فروش ...
محرابهاي فرش پوش ...
پسران کليه فروش ...
همه را مي بيني
و باز هم
براي قضا شدن نمازمان
خط و نشان مي کشي ؟؟؟
| Design By : Night Skin |


