تبليغاتX
فریاد
افسرده از اینم که بی تو نفسم می اید
چقدر از بغل هم رد شده ايم ؛ چقدر هم را بغل کرده ايم !‌ چقدر وقتی با هم بوديم خودمان نبوديم ! چقدر ليز خورديم که گير هم نيفتيم !‌ قلاده نشويم گردن هم ! آزاد باشيم ! چقدر ترسيده ايم ! چقدر هم را جدی نگرفته ايم ! نگاههايمان را ؛ و دستهايمان را که هر روز پيرتر می شوند ! آدمها می رسند؛ ‌کنارم پیرمردی می نشيند؛ بوی تنهايی ی مرا می دهد ! با دوستانش حرف می زند ! صدایش رساست ؛ تا مغز استخوانم نفوذ می کند! باد می اندازم توی گوشهایم ببینم چه اثری روی صدایش دارد ! صدایش بم و مبهم می شود! مثل وقتی سر آدم زیر آب است و مردم اطراف استخر بلند بلند حرف می زنند! مثل وقتی که زیر کرسی خوابت می برد و بقیه مشغول معاشرتند! مثل صدای گرم مبهمی که وقت نوشتن سراغم می آید ! بقیه پچ پچ می کنند؛ پچ پچ را هم  امتحان می کنم ولی خوب در نمی آید!‌ هیچ علامتی از حضور در آن نیست!‌ بیشتر به اضطراب می زند!  چراغها خاموش می شوند و من خودم را درصندلی فرو می کنم! احساسم را  به تصويرها و صدا ها می سپارم و منم را خاموش می کنم که بهتر ببینم! همینطور هم تلفن همراهم را!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/22ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط سعید  |